چند حکایت
پیرمردی را گفتند چرا زن نمی گیری ؟
گفت : با پیرزنانم الفت نیست .
گفتند : جوانی بخواه چرا که تو مکنت داری .
گفت : من که پیرم با پیرزنانم الفت نیست پس او را که جوان است چگونه با من رغبت باشد ؟
جالینوس و دیوانه
وقتی دیوانه ای به جالینوس حکیم اظهار دوستی کرد جالینوس خود را به دوستانش نشان داد وگفت :
آیا آثار دیوانگی در من می بینید ؟
گفتند : نه . از چه چنین سوالی پرسیدی ؟
گفت : برای آنکه تا از جنسیت نباشد هیچ کس با دیگری دوستی نکند .
در حکایت احمقان
خطاب به موسی رسید که آیا می دانی چرا احمق را روزی می دهیم ؟
عرض کرد : نه ای پروردگار من .
خطاب رسید : برای آنکه عاقل بداند که طلب روزی به حیله و تدبیر نیست .
بنّای بیچاره و پیرمرد احمق
شخص بنّایی پشت بامی را کاه گل کرد ،
چون کارش به اتمام رسید نتوانست به زیر آید .
پیرمردی را آوردند که چاره کند ،
او چنان مصلحت دید که ریسمانی را بالا انداخته بر کمر بنّا ببندند و او را پایین بکشند
چون او را از پشت بام پایین کشیدند افتاد و مرد .
فامیل بنّا پیرمرد را گرفتند و گفتند این چه دستوری بود دادی ؟
پیرمرد گفت : من سال ها پیش پدرم را از چاه با ریسمان بالا آوردم نمرد !!!