چهره ی علی علیه السلام
اخلاق بزرگ
شخصی بر سرِ موضوعی ، به عمر بن خطّاب که رئیس حکومت بود از علی بن ابیطالب (ع) شکایت برد .
عمر هر دو را احضار کرد ، سپس رو به علی (ع) نمود و گفت : ای ابا الحسن در کنار شاکی بایست .
ناگهان آثار خشم و ناراحتی در چهره ی مبارک علی (ع) آشکار شد .
عمر پرسید : ای علی ! از اینکه در کنار دشمن خود باشی ناراحت شدی ؟
علی (ع) فرمود : هرگز ! از اینکه تو بین من و او مساوات قائل نشدی ناراحت شدم .
تو مرا با احترام و عزت مورد خطاب قرار دادی و با او این چنین رفتار نکردی .
برگرفته از کتاب : امام علی صدای عدالت جهانی نوشته جرج جرداق

آش نخورده و دهن سوخته
آش نخورده و دهن سوخته
در زمانهاي دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.
مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي
را آب مي انداخت .

روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.
قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.
پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت
پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد
همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد
پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.
تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟
زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.
تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است
از آن پس، وقتي كسي را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته ميشود : آش نخورده و دهان سوخته
برگرفته از سایت : کودکان دات او آر جی
از بین پیامبرا جرجیسو انتخاب کرد
روزي روباه ، خروسي را
گرفت و دويد تا او را در يك جاي امن بخورد .خروس كه جان خود را در
خطر ديد سعي كرد كه حقه اي به روباه بزند تا او دهانش را باز كند و از دست او فرار
كند بنابراين به او گفت : اگر مرا ول كني در حق تو دعاي خير مي كنم . 
اما روباه كه خيلي زرنگ بود جواب نداد و در دلش گفت : اگر دعاي تو اجابت مي شود براي خودت دعا كن .
خروس دوباره كفت : اگر مرا آزاد كني هر شب يك مرغ چاق و چله برايت مي آورم .
روباه جواب نداد و در دلش گفت : تمام كساني كه گرفتار مي شوند همين حرف را ميزند .
خروس هر چه حرف زد و سعي كرد كه روباه جوابي به او بدهد موفق نشد تا اينكه وارد خرابه اي شدند . خروس ديد كه ديگر فرصتي براي او نمانده است ، به روباه گفت : حالا كه مي خواهي مرا بخوري در اين دم آخر از تو خواهشي دارم ، من خروس دين داري هستم لااقل قبل از خوردنم نام يكي از پيغمبرها را ببر تا راحتتر بميرم . و او را به خدا قسم داد كه نام يكي از پيفمبرها راببرد .
خروس مي خواست تا از فرصت استفاده كند و هنگاميكه روباه دهنش با ز مي شود تا نام يك پيغمبر را مي برد ، فرار كند .
روباه كه خيلي زرنگ بود متوجه منظور خروس شد ، ولي چون دلش به حال خروس سوخت خواست تا آرزوي او را برآورده كند و همانطور كه گردن خروس را با دندانش گرفته بود گفت : جرجيس ( جرجيس يكي از پيامبران عهد قديم است ) و با اين حيله هم خواست خروس را برآورده كرد و هم مجبور نبود كه دهانش را باز كند .
اين ضرب المثل زماني استفاده مي شود كه كسي از ميان چيزهاي مهمتر و معروف ، چيز گمنامي را انتخاب كند . يا چيزي را پيدا كند كه مناسب حال او باشد .
برگرفته از سایت : کودکان دات او آر جی
عکس
عکس هایی از حرم امام حسین (ع)
به مناسبت رحلت حضرت آیت الله العظمی بهجت
بسمه تعالی
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « کسی که بداند هر که خدا را یاد کند،
خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می داند چه باید بکند و چه
باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که
نمی داند، باید احتیاط کند. »
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
الاقل محمد تقی البهجة

ورود اسکندر مقدونی به آسیا و جنگ گرانیک
ادامه ی زندگی نامه ی داریوش سوم
در حوالي همين سالها و اندكي قبل از آن شخصي به نام فيليپ به پادشاهي مقدونيه رسيد (359-360 ق.م) و آنرا بزرگ و قوي كرد ، با دولتهاي يوناني جنگيد و آنها را تابع خود نمود سپس در سال 336 ق.م فيليپ تداركات جنگ را براي حمله به ايران آماده نمود او قبل از اقدام به لشگركشي شخصي را به معبد دلف فرستاد تا از نتيجهء اين كار با خبر شود .
پيشگوي معبد دلف (ولي تي) جواب داد "گاوِ نر تاج بر سر نهاده و شخصي كه بايد گاو نر را بكشد منتظر است"
فيليپ از اين جواب خشنود شد و پنداشت مقصود از گاو نر شاه ايران است به همين دليل جشني را بر پا كرد و دستور داد براي خدايان قرباني هايي نثار كنند در هنگام جشن مهمانان آتني او تاجي از رز به او هديه دادند . اين مراسم تا آن شب ادامه داشت و فردا نيز ادامه پيدا كرد . روز بعد وقتي فيليپ در حال ورود به سالن جشن بود شخصي به نام پوزانيس قمه اي به بدن او فرو كرد و شاه مقدونيه افتاد و جان داد .
اسكندر
پس از فيليپ پسرش اسكندر در 20 سالگي به پادشاهي رسيد در مورد اسكندر افسانه فراوان است و گفته شده كه نسب او از طرف پدر به هركول و از طرف مادر به آشيل ، قاتل هكتور پهلوان داستاني يونان در جنگ ترووا مي رسد . در واقع خيال پردازان او را فرزند خدايان مي دانستند . اسكندر پس از نشستن بر تخت بعد از مجازات قاتلين پدر شورش يونانيان را فرو نشاند و آنها را مجبور كرد كه او را به عنوان سپهسالار كل يونان معرفي كنند .
در همين زمان داريوش سوم پادشاه تازهء پارس ها لشگري به مصر برده بود و شورش آنجا را فرو نشانده و در حال بازگشت به پايتخت بود كه آتني ها از او درخواست كردند براي مبارزه با اسكندر به يونان كمك كند اما داريوش با بي اعتنايي و غرور تمام به يوناني ها جواب رد داد . بعد از مدتي وقتي داريوش فهميد خطر اسكندر جدي است و خواست به يوناني ها كمك كند ، ديگر دير شده بود و تمام يونان زير سلطهء اسكندر در آمده بود .
ورود اسكندر به آسيا
اسكندر كه فكر تسخير آسيا را از پدرش به ارث برده بود در بهار 334 ق.م به طرف تنگهء هلس پونت روانه شد . ( هلس پونت آسيا را از اروپا جدا مي كند)
سرداران ايران يعني حاكمان ولايات آسياي صغير مي بايست در كنار هلس پونت نيروهاي خود را متمركز مي كردند تا نگزارند اسكندر وارد آسيا شود ولي آنها چندان قدرت اسكندر را جدي نمي گرفتند و وقتي رسيدند كه اسكندر از هلس پونت عبور كرده بود سرداران ايران كه اين فرصت را از دست داده بودند به مشورت پرداختند كه چه كنند . مِمْ نُنْ كه يوناني بود عقيده داشت بايد عقب نشيني كرد و تمام شهرها و دهات سر راه را آتش زد تا اسكندر آذوقه نداشته باشد زيرا آنها بيش از يك ماه آذوقه همراه خود نياورده اند به اين ترتيب سپاهيان مقدونيه مجبور به بازگشت خواهند شد . اما سرداران ايراني اين رأي را نپسنديدند و مي گفتند بايد جنگ كرد . به هرحال عقيدهء مم نن رد شد و لشگر ايران در كنار رود گرانيك مستقر شد .
جنگ گرانيك
اسكندر وقتي فهميد كه نيروهاي ايراني در سمت راست رود گرانيك موضع گرفته اند ...
برگرفته از : تاریخ ایران باستان (حسن پیرنیا)
حضرت زهرا سلام الله علیها
حضرت زهرا سلام الله علیها

بعد از ماجرای آتش زدن به خانه ی حضرت فاطمه و ماجرای بیعت امام علی (ع) عمر به ابو بكر گفت: بيا تا نزد فاطمه برويم، ما او را به خشم آوردهايم. آن دو آمدند و از فاطمه اجازه داخل شدن به خانه را خواستند، فاطمه به آن دو اجازه نداد. آن دو نزد على رفتند و با او سخن گفتند. على آنان را نزد فاطمه آورد.
وقتى كه نشستند، فاطمه صورتش را به سوى ديوار گرفت. سلام كردند ولى فاطمه پاسخ سلام آنان را نداد.
ابو بكر آغاز به سخن كرد و گفت: محبوبه رسول خدا (ص)، سوگند به خدا، نزديكان رسول خدا (ص) در نزد من از نزديكان خود، عزيزترند، تو از عايشه در نزد من محبوبتر هستى، من دوست مىداشتم روزى كه پدرت رحلت كرد من به جاى او از دنيا مىرفتم. آيا مىانديشى من فضل و برترى تو را نمىشناسم، و در عين حال تو را از ميراث رسول خدا (ص) محروم مىكنم؟ ما از رسول خدا (ص) شنيديم كه مىگفت: ما ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند صدقه است.
فاطمه گفت: اگر به شما نشان دهم و حديثى را از پيامبر (ص) براى شما نقل كنم، آيا آن را مىشناسيد و به آن عمل مىكنيد؟ آن دو گفتند: آرى.
فاطمه گفت: شما را به خدا سوگند، آيا شما دو نفر از رسول خدا (ص) نشنيديد كه مىگفت: خشنودى من در خشنودى فاطمه است. خشم من در خشم فاطمه است، هر كس فاطمه دخترم را دوست بدارد گويى مرا دوست داشته است، هر كس فاطمه را خشنود كند مرا خشنود كرده است و هر كس فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
گفتند: آرى از رسول خدا (ص) شنيدهايم.
فاطمه گفت: من نزد خدا و فرشتگان او گواهى مىدهم شما دو نفر مرا به خشم آوردهايد و مرا خشنود نكردهايد و هر گاه كه پيامبر (ص) را ديدار كنم نزد او از شما دو نفر شكايت خواهم كرد.
ابو بكر گفت: من به خدا پناه مىبرم از خشم پيامبر (ص) و از خشم تو.
ابو بكر در حالى كه مىناليد شروع به گريه كرد، تا جايى كه نزديك بود قالب تهى كند.
فاطمه گفت: سوگند به خدا، در هر نمازى كه به پا دارم، از خدا عليه تو يارى مىخواهيم.
برگرفته از کتاب : الامامه و سیاسیه (امامت و سیاست)
زندگی نامه ی داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی
آخرین پادشاه هخامنشی - داریوش سوم
به هر حال سلطنت اردشير سوم كه بعد از مدتها بدليل اقتدار پادشاه ، ايران را تا حدي به آرامش رسانده بود بعد از 20 سال بدست باگواس به پايان رسيد . او بدليلي نامعلوم اردشير را مسموم كرد و به سلطنتش خاتمه داد . (338 ق.م)
گفته شده است كه بعد از كوروش كبير و داريوش اول اين اردشير سوم شاهي بود با اراده و از عهده لشكركشي هاي بزرگ برميآمد پس كشته شدن او در اين موقع باعث ضرر براي هخامنشيان بود و در نهايت منجر به حمله اسكندر و انقراض هخامنشيان بود .
آرسس
به نظر مي آيد كه اردشير سوم فرزندان زيادي داشته است ولي باگواس همه آنها را نابود كرد بجز يك نفر يعني آرسس كوچكترين فرزند اردشير سوم .
پس از اينكه باگواس ، آرسس را بر تخت نشاند تمام امور حكومتي را خودش در دست گرفت و زماني كه آرسس از جنايتهاي باگواس خبردار شد از او متنفر شد و خواست او را بكشد ولي باگواس به او فرصت نداد و او را نيز مانند پدرش مسموم كرد و به قتل رسانيد . (339 ق.م)
آخرين هخامنشي
با مرگ آرسس و قبل از آن تمام برادرانش توسط باگواس ، از فرزندان اردشير سوم كسي نبود كه برتخت سلطنت بنشيند بنابراين باگواس كدمان نوادهء داريوش دوم سردار لشكر اردشير سوم را انتخاب كرد و بر تخت سلطنت نشاند . كدمان كه هنگام رسيدن به پادشاهي 45 ساله بود در اين هنگام خود را داريوش ناميد . داريوش سوم
اين داريوش سوم كه در داستان هاي باستاني به دارا پسر دارا معروف است اولين كار مهمي كه كرد آن بود كه وقتي فهميد باگواس قصد دارد امور سلطنت را خود در دست بگيرد او را احضار كرد و به او دستور داد از زهري كه قبلا تهيه شده بود بنوشد باگواس بيچاره كه چاره اي جز اطاعت نداشت دستور شاه جديد را اجرا كرد و با خوردن شربت زهرآلود مرد .
ادامه دارد ...
برگرفته از :
تاریخ ایران باستان نوشته ی حسن پیرنبا
روزگاران نوشته ی دکتر زرین کوب
زندگی نامه ی خشایارشای دوم ششمین پادشاه هخامنشی
پايان كار اردشير دراز دست
سلطنت چهل ساله او با آنكه چند بار دچار شورش هاي سخت شد اما روي هم رفته در صلح گذشت ، گفته شده است كه اردشير به خاطر آرامش و وقار مهرباني اش نزد درباريان شخص محبوبي بود همچنين مشهور است كه او فوق العاده زيبا و شجاع بود با اين حال بشدت تحت نفوذ مادرش آمستريس و زنش آميس تيس قرار داشت .
خشايارشاي دوم
سرانجام اردشير پس از حدود 40 سال سلطنت در سال 424 ق.م درگذشت از عجائب آن بود كه در همان روزي كه شاه درگذشت يكي از زنان او به نام داماپيس كه اردشير از او صاحب فرزندي به نام خشايارشا شده بود درگذشت اين خشايارشا چون در اوايل سلطنت پدر به دنيا آمده بود بر طبق سنّت هخامنشي وليعهد و جانشين پدر بود اين شاه جديد در روز مرگ پدر ، مادر خود را نيز از دست داد .
مدت سلطنت اين شاه خيلي كوتاه بود در حالي كه هنوز 2 ماه هم از آغاز كارش نمي گذشت برادرش سغديان با همدستي خدمتكاري به نام فارناسياس شبي كه خشايارشا در حال مستي به اتاق خوابش رفته بود او را در خواب كشت . جنازه شاه مقتول را با جنازه اردشير پدرش و داماسپيا مادرش كه هنوز براي تدفين به پارس حمل نشده بودند يك جا براي تدفين در مقبره شاهان هخامنشي به پارس بردند.
برگرفته از : تاریخ ایران باستان نوشته ی حسن پیرنیا





















